تبليغاتX
مشق شب

مشق شب

دیالکتیک اخلاقی روسو

چند وقت پیش شروع کردم به خواندن کتاب اعترافات روسو، روسو یک فیلسوف سیاسی است و در عصر روشنگری ظهور پیدا کرده است در زمانی که فردی به نام ولتر بر علیه کلیسا بر می خیزد و با نوشته های تند وتیز خود فضای تاریک ان زمان را روشن میکند ( ان کسی که ما الان خیلی به ان نیازمندیم ) در ان زمان انسانی به نام روسو پیدا شد در زمانی که همه حرف از علم می زدند همه حرف از این می زدند که دو دو تا چهار تا میشود روسویی امد از دل طبیعت و انسان ها را به دوستی و زندگی در طبیعت دعوت کرد و زندگی در شهر هایی با کارخانه های بزرگ را تقبیح کرد و در کتاب قرار داد اجتماعی خود پایه گذار نوعی از دموکراسی شد ، ظهور این ادم در ان زمان انسان را یاد نظر هگل میاندازد که هر تزی در درون خود انتی تز خود را تولید میکند ، حالا بگذریم کتاب اعترافات را شروع کردم به خواندن توی این کتاب روسو شروع به اعتراف کردن از خصوصی ترین وقایع زندگی خود میکند و این اعترافات در حدود 900 صفحه ادامه دارد ( ابته برخی از این اعترافات تکان دهنده است )  روسو اعتراف میکند که در نوجوانی هر زنی را که می دیده عاشق او میشده او میگوید مبتلا به بیماری بوده به نام پدوفیل بوده است که دوست داشته خود را در جلوی زن ها به طرز قبیحی به نمایش بگذارد او میگوید که با زنی که او را بزرگ کرده و به او مامان میگفته رابطه داشته است او میگوید بعد ها که ازدواج کرده زن خود را دوست نداشته و به همسر خود خیانت کرده است روسو میگوید و میگوید ، در حین خواندن کتاب  از بعضی کارهای روسو بدم می امد یا بعضی اوقات منزجز میشدم ولی بعد از تمام شدن کتاب فکر کردم و دیدم روسو خصلتی انسانی را به نمایش گذاشته است و ان صداقت است و جرات در بیان ان چیزی که هست ( حتی اگر فیلسوفی بزرگ و مشهور باشد ) و وقتی به زندگی خودمان نگاه کردم دیدم ما هم در زندگی خود اسراری داریم ( ابته قبول دارم برخی از اسرار را نباید گفت ) و در برخی اوقات انقدر نسبت به بعضی از کارهایمان دروغ میگوییم که خودمان هم ان دروغ را باور میکنیم ، حالا سوال این جاست ایا ما جرات و صداقت اعتراف کردن را داریم ؟؟؟؟؟ ولی بعد از خواندن اعترافات او از روسو متنفر میشویم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط زهیر  | 

پیر بوردیو

جامعه شناسی بوردیو با نفی دو گانگی ساختار و کنش گر در پی توضیح فرایندی است که در ان بین ساختار و کنش گر رابطه ایی دیالکتیکی وجود دارد نظریه بوردیو متاثر از ساختار گرایی فرانسوی ، پدیدار شناسی و نظریه ی اصالت وجود است . در واقع هدف بوردیو تلفیق دوگانگی عین و ذهن ، ساختار و کنش گر است او رویکر خود را ساخت گرایی ساختارگرایانه مینامد.

نظریه بوردیو تبیین فرایند ساخته شدن ساختار توسط کنش گر اجتماعی و نیز الزامات ساختاری در فرایند ساخته شدن ساختار اجتماعی است ، به عبارت دیگر زمانی که ساختن ساختار شکل گرفت در زمینه ی ساختن باز دچار الزامات ساختار میشود حال بوردیو میخواهد این دو جریان را با هم تلفیق کند به نظر بوردیو فرایند شکل گیری واقعیت اجتماعی مبتنی بر دیالکتیک عین و ذهن از یک سو کنش گر وساختار از سوی دیگر است.

رویکرد بوردیو در تبیین واقعیت اجتماعی نوعی رویکرد رابطه گرایی روش شناختی است که این رویکرد در برابر رویکردهای فردگرایی روش شناختی مانند اسکینر و ریمون بودن قرار میگیرد و هم در برابر رویکرد جمع گرایی روش شناختی مانند  دورکیمی ها و پارسونزی ها ، رابطه گرایی روش شناختی اشاره به فرایند پویایی دارد که در ان واقعیت اجتماعی در سطح کلان توسط کنش گران اجتماعی خلق میشود به عبارت دیگر فرایند عملکرد کنش گران و  تصمیمات ان ها در نهایت منجر به شکل گیری واقعیت اجتماعی میشود در تبیین این فرایند پویا در نظریه بوردیو در قالب رابطه گرایی توصیف میشود . حال به مفاهیمی که بوردیو در ساختن نظریه ی خود به کار میبرد میپردازیم .

عمل ( practices )

توجه بوردیو به عمل در دنیای اجتماعی ان هم به صورت عینی تازگی ندارد زیرا نظریه های مختلف جامعه شناسی مانند کنش متقابل اجتماعی ، رفتار اجتماعی ، سبک زندگی به این موضوع پرداخته بودند ، اهمیت کار بوردیو در این زمینه این است که او میخواهد برای عمل اجتماعی مدلی نظری بسازد رهیافت او به نظریه پردازی درباره ی عمل اجتماعی از همان گام نخست با مجموعه ایی از تاکید ها مشخص و متمایز میشود : تاکید بر ساختن الگویی اماری از واقعیت به عنوان یک داده ی اساسی ، تاکید به مسئله دار بودن ان چه مردم میگویند به عنوان چیزی غیر از تاملی ساده درباره ان چه در سر ان ها میگذرد یا توصیف معتبری از دنیای اجتماعی ، تاکید بر ماهیت خاق الساعه و استراتژیک عمل که در تعارض با برسی رفتار به عنوان پدیده ایی تحت هدایت قواعد است ، و تاکید بر ضرورت تحلیل در زمانی که ریزه کاری ها و جزییات زندگی اجتماعی را در زمان و مکان جای میدهد .

بوردیو در تفکرات خود در باب عمل از نظریات افرادی چون مارکس و فوئر باخ وام گرفته است . در این جا میتوان به جمله ی معروفی از مارکس اشاره کرد که به صورت عجیبی به نظریات بوردیو در باب عمل نزدیکی دارد مارکس میگوید : انسان ها تا ریخ خود را میسازند اما نه ان گونه که خود میخواهند از دید بوردیو 1- عمل در مکان و مهم تر از ان در زمان جا میگیرد عمل چیزی است که میتوان به صورت سه بعدی و ضرورتا لحظه به لحظه ان را مشاهده کرد زمان مندی و گذر بی وقفه ی زمان یکی از خصوصیات اصل موضوعه عمل است زمان هم مقید و محدودیت و هم منبعی برای کنش متقابل اجتماعی است ، عمل به مثابه پدیده ایی اجتماعی مرئی و عینی بیرون از زمان و مکان قابل درک نیست هر تحلیل کاملی از عمل باید زمانمندی را یکی از خصایص اصلی ماهیت عمل در نظر بگیرد .

2- از نظر بوردیو عمل به صورت اگاهانه یا کاملا اگاهانه سازماندهی و هماهنگ نمیشود زیرا او هیچ چیز تصادفی یا کاملا اتفاقی نیست اما همان طور که هر چیز در پی چیز دیگری میاید عمل نیز رخ میدهد ،  در این جا ست که بوردیو نقدی را به مدل هایی از علوم اجتماعی که رفتار انسان را به صورت پدیده ایی ذاتا عقلانی و حساب گرا میدانند وارد میکند مانند نظریه انتخاب عقلانی ( rational action theory  ) .

3- در نکته ی سوم بوردیو در مورد عمل چرخشی نظری از قواعد به استراتژی ها را میبینیم که این بدین معنا است که بوردیو در نظریات خود به نقد از ساختارگرایی  میپردازد ، استراتژی پردازی یعنی در نظر گرفتن این واقعیت که کنش گران اهداف و علایقی دارند به این منظور نیز پرورانده شده که سرچشمه عمل کنش گران را تجربه ی خود ان ها از واقعیت – حس عملی ان ها یا منطق عملی ان ها به جای میدهد نه در مدل های تحلیلی که دانشمندان اجتماعی برای تبیین این عمل بر میسازد .

منش

مفهوم دیگری که بوردیو در نظریات خود مطرح میکند منش است ، از دید او زندگی اجتماعی را نمی توان حاصل جمع ساده ی رفتار های فردی تلقی کرد این را هم نمیپذیرد که فقط بر اساس تصمیم گیری فردی از یک طرف یا منزله ی چیزی که ساختارهای فرافردی تعیین میکنند از دید بوردیو منش نظام اکتسابی شاکله های زاینده ایی است که به  صورت عینی با اوضاع و شرایط خاصی که در ان شکل میگیرد سازگار میشود بوردیو بعضی از معنا های اصلی که این مفهوم را که به رابطه ی میان بدن و منش مربوط میشوند حفظ میکند استعداد ها ( disposition ) و شاکله ها ی طبقه بندی کننده ی زاینده ایی که ذات و جوهر منش محسوب میشوند و در موجودات بشری واقعی جسمیت میابند این جسمیت یافتن در اثار بوردیو ظاهرا به سه معنی است :

1- منش فقط مادامی که درون در درون مغز کنش گران باشد وجود دارد 2- منش فقط در اعمال کنش گران و تعاملی که با یکدیگر و محیط خود دارند و از طریق همین عمل و تعامل به دلیل همین عمل و تعامل وجود دارد : شیوه های حرف زدن ، شیوه های حرکت کردن ، شیوه های ساختن اشیاء یا هر علل دیگری از این جهت منش ابدا مفهومی انتزاعی نیست منش به سادگی در رفتار ها اشکار و عیان نیست بلکه جزء لاینفک و سازنده ی رفتار است . از دیدگاه بوردیو بدن ابزاری برای یاداوری است که مبانی و مقدمات فرهنگ و دسته بندی های عملی منش در فرایند یادگیری و اجتماعی شدن که از همان اوان کودکی اغاز میشود بر ان حک و رمز گزاری میشود .

بوردیو در جایی منش را بدین گونه تعریف میکند : منش جایگاه درونی شدن واقعیت و بیرونی شدن امر درونی است بدین منظور که منش سرچشمه ی اعمال عینی است اما خود مجموعه ایی از اصول مولد ذهنی است که توسط الگوهای عینی زندگی اجتماعی ایجاد شده است .

میدان ، بازار ، سرمایه

مفاهیم دیگری که بوردیو در نظریه ی خود مطرح میکند این سه مفهوم است ، بنا به تعریف بوردیو یک میدان عرصه ایی اجتماعی است که مبارزه ها یا تکاپو ها بر سر منابع و منافع معین و دسترسی  به ان ها در ان صورت میگیرد میدان ها با اقلامی تعریف و مشخص میشوند که محل منازعه و مبارزه هستند – کالاهای فرهنگی ( سبک زندگی ) ، مسکن ، تمایز و تشخص فرهنگی ( تحصیل ) ، اشتغال ، قدرت سیاسی ، طبقه ی اجتماعی ، منزلت اجتماعی یا هر چیز دیگری ممکن است به درجات متفاوتی خاص انضمامی باشد هر میدان به دلیل محتوای تعریف کننده ی خود منطق متفاوتی و ساختار ضرورت و مناسبات بدیهی انگاشته ی متفاوتی دارد که هم محصول و هم تولید کنند ی منشی است که مختص و در خور ان میدان است .

میدان نظام ساخت یافته ی موقعیت هایی است که توسط افراد یا نهاد ها اشغال میشود که ماهیت ان تعریف کننده ی وضعیت برای دارندگان این موقعیت ها است میدان همچنین نظام نیروهایی است که بین این موقعیت ها وجود دارد یک میدان از درون بر اساس روابط قدرت ساخت میابد موقعیت های یک میدان با یکدیگر روابط سلطه متابعت یا هم ارزی یا منابعی ( سرمایه ) است که در این میدان محل نزاع است این کالا ها را میتوان اصولا به چهار مقوله تقکیک کرد : 1- سرمایه ی اقتصادی 2- سرمایه اجتماعی ( انواع گوناگون روابط ارزش مند با دیگران مهم ) 3- سرمایه فرهنگی ( انواع و اقسام معرفت مشروع ) 4- سرمایه نمادین ( پرستیژ و افتخار اجتماعی )

ماهیت این موقعیت ها و تعریف عینی ان ها باید در رابطه ی ان ها با شکل مناسب و در خور سرمایه جستجو شود . از دیدگاه بوردیو میدان قدرت ( سیاست ) را باید میدان اصلی در نظر گرفت که میدان های دیگر را در خود جای میدهد و همین طور بر ان ها تاثیر میگذارد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:41  توسط زهیر  | 

هیلاری اولین کسی است که به قله ی اورست صعود کرد او ماه ها قبل از اغاز صعود خود به اورست در پای کوه میایستاد و به قله ی کوه خیره میشد بعد از گذشت چند ماه  بومیان ان منطقه از او پرسیدند که علت این کار  چیست ،هیلاری جواب داد : چون او انجاست.....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط زهیر  | 

 

انتونی گیدنز

از دیدگاه گیدنز جانب داری از یک سطح خاص مانند سطح کلان یا خرد در جامعه شناسی دیگر سودمند نیست به نظر گیدنز نظریات تلفیقی قابلیت بهتری برای تبیین مسایل اجتماعی دارند ، در این نوشته به بررسی نظریه ی ساختار بندی ( structuration theory) میپردازیم اساسا نظریه ساختار بندی را باید معادل با کارکرد گرایی ساختاری به شمار اورد این کار تلاش به منظور حفظ مفهوم جامعه به مثابه کل میباشد ، همان طور که توضییح داده شد گیدنز با دید تلفیقی خود خوشحال میشود در مورد ساختارها و نظام های اجتماعی صحبت کند و از طرف دیگر بر این نکته اصرار میورزد که جامعه از طریق کنش انسانی تولید و باز تولید میشود و هر گونه صورتی از تبیین ساختاری و هر گونه مفهومی از موجودیت جامعه را برتر و فراتر از افراد نفی میکند .

از نظر گیدنز ساختارها گویی در لفاف کنش پوشیده اند : ان ها فقط در کنش و به واسطه ی کنش وجود دارند که ان ها را تولید و باز تولید میکنند و تغییر میدهند در واقع منظور گیدنز از ساختار با ان چیزی که کارکرد گرایی ساختاری یا مارکسیسم ساختارگرا برمیاید کاملا فرق دارد او ساختار را برحسب قواعد و منابع تعریف میکند مفهوم قواعد در نگاه گیدنز بسیار با اهمیت است قاعده ایی که مد نظر گیدنز است شباهت به این مثال دارد که وقتی صحبت میکنیم به ندرت از قواعدی که پیروی میکنیم اگاهی داریم ( این مورد در توضییح گیدنز از نهاد روشن تر میشود ) ، گیدنز نظام اجتماعی یا ساختار را ناشی از فعالیت های روزمره ما میداند این گونه نگاه کردن وام دار بودن اندیشه ی گیدنزرا به روش شناسان مردم نگر اشکار میکند ، او همچنین مفهوم باز اندیشی را نیز جدی میگیرد و ان را شیوه ایی میداند که با استفاده از ان دنیای خود را پدید میاوریم ، گیدنز الگویی سه مجهی از کنش گر اجتماعی ارائه میدهد و ان را با الگوی فروید از نهاد ، خود ، خود برتر مقایسه میکند در واقع هنگامی که در باره ی کنش گر صحبت میکند مرتبا به افکار روانکاوانه متوسل میشود و از نوعی سطح ناخوداگاه صحبت میکند که در فعالیت روزمره اهمیت زیادی ندارد اما انگیزه ی کلی فراهم میاورد که در شرایط بحرانی اهمیت پیدا میکند ، دوم سطحی از معرفت ضمنی یا بدیهی است همان قواعدی که پیش تر گفتیم و سرانجام به سطح اگاهی یا معرفت بازاندیشانه میرسیم ، سطح ضمنی یا بدیهی اشکارا با فعالیت روزمره پیوند دارد که در نظریه گیدنز نقش مهمی پیدا میکند معرفت ضمنی مربوط به نحوه ی اقدام کردن از طریق اجتماعی شدن یا برنامه ی نهفته ( hidden curriculum ) اموخته میشود ، تا این جا سامان اجتماعی عمدنا ناشی از فعالیت روزمره و تبعیت ضمنی از قاعده است و ساختار به قواعدی باز میگردد که در چنین کنشی نهفته است .

از دیدگاه گیدنز مفهوم نهاد تقریبا به طور مستقیم از مفهوم کنش و قواعد نشئت میگیرد نهاد ها سازمان دهی قواعد ضمنی در زمان و مکان هستند ، گیدنز این طور میگوید کنش های انسانی و لذا کردارهای اجتماعی خصوصیات معینی دارند که نهاد ها بر اساس ان ها بنا شده اند ، کنش تحولی نیز هست و دنیای خارجی و مناسبات اجتماعی را تغییر میدهد و به ناگزیر متضمن قدرت است . از دیدگاه گیدنز قدرت در کلیه مناسبات انسانی مندرج است همین طور هم مبارزه برای کسب قدرت و لذا دیالکتیک کنترل فقط به صرف انسان بودن هیچ کس را نمیتوان پیدا کرد که کاملا بدون قدرت باشد این جنبه از کنش به ساختار های سلطه منجر میشود سیطره بر مردم به شکل گیری نهاد های سیاسی میانجامد و سیطره بر منابع پیدایش نهاد های اقتصادی را در پی دارد سرانجام ان که کنش ذاتا هنجاری و متضمن ارجاعات اشکار یا پنهان به ارزش است . این جنبه بر وجود ساختار های مشروعیت و نهاد های قانونی اشاره دارد . نظام های اجتماعی با خوشه بندی های گوناگون نهاد ها تعریف میشود گیدنز از درک نهادمندی کردارهای اجتماعی به سمت نظام های اجتماعی حرکت میکند .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط زهیر  | 

هابرماس

( خلاصه ایی از کتاب یان کرایب )

او یکی از اعضای مشهور مکتب فرانکفورت است که چند سالی را زیر نظر ادورنو به پژوهش پرداخت ، او توجه خود را به تحلیل ساختار ها ی اجتماعی و کنش معطوف میکند او جهان را به اجزای مختلف تقسیم میکند و به طرح رابطه ی بسیار کلی میان ان ها میپردازد . هابرماس به نقد رادیکالی از مارکسیسم میپردازد و بسیاری از مضمون های پارسونز را وارد نظریه ی خود میکند اما در جایی از نظریات خود از دیگر همکاران خود در کتب فرانکفورت جدا میشود و ان این است که اساسا هابرماس یکی از مدافعان " پروژه ی مدرنیت " است بحث او این است که این پروژه شکست نخورده است و در واقع هیچگاه تحقق پیدا نکرده است و مدرنیت هنوز پایان نیافته است .

هابرماس در کار های اولیه خود سه نوع نظریه را از یکدیگر متمایز میکند و همه ی ان ها را برای تکامل بشر ضروری میداند این نظریه ها نیز بر سه " علاقه ی شناختی " ( cognitive interest)

استوارند . یعنی ما برای مقصودی و هدفی خاص دانش را تکامل میبخشیم و این مقاصد علاقه ی ما به دانش را تدارک میبیند.

برهان هابرماس اساسا در اثار اولیه مارکس ریشه دارد به گفته او فقط کار نیست که انسان ها را از حیوانات متمایز میکند و ما را قادر میسازد محیط خود را تغییر دهیم بلکه زبان نیز هست که توانایی کاربرد نشانه ها برای ارتباط برقرار کردن این توانایی از دیدگاه هابرماس یعنی کار کردن و ارتباط برقرار کردن باعث شکل گیری انواع متفاوتی از دانش میشود ، از دیدگاه هابرماس کار یا زحمت باعث شکل گیری نوعی علاقه ی فنی میشود که همان علاقه به چیرگی به فرایند های طبیعی و کنترل ان ها و بهره گیری از ان ها به نفع خودمان است این علاقه باعث شکل گیری چیزی میشود که هابرماس ان را " علوم تجربی _ تحلیلی " مینامد چیزی که نظریه پردازان انتقادی پیشین میتوانستند ان را " اثبات گرایی " بنامند ، هر دو میتوانند برچسب " خرد ابزری " یر ان بگذارند در هر صورت هابرماس جایگاه این نوع از دانش را در زندگی بشر تایید میکند این جاست که هابرماس از گذشتگان خود در این مکتب فاصله میگرد زیرا نظریه پردازان پیشین مکتب فرانکفورت به این شکل از دانش عنایتی ندارند ، هریک از این علایق از طریق چیزی که هابرماس " رسانه " مینامد بسط میابد . علاقه ی فنی ریشه در کار دارد و از طریق ان بشط میابد مشکل خرد ابزاری با این گونه علاقه این است که در جوامع مدرن این علاقه بر سایر شکل های دانش اولویت پیدا کرده است .

دومین وسیله ایی که هابرماس مطرح میکند که باعث میشود انسان ها محیط خود را تغییر دهند زبان است که به گفته ی هابرماس باعث شکل گیری " علاقه ی عملی " میشود (practical interest) و این مقوله نیز یه پدید امدن علم هرمنیوتیک  منجر میشود . علاقه ی عملی به کنش متقابل انسان میپردازد در شیوه ایی که کنش خود را برای یکدیگر تفسیر میکنیم شیوه ایی که یکدیگر را درک میکنیم شیوه هایی که به اتفاق یکدیگر کنش هایمان را به سمت سازمان های اجتماعی هدایت میکنیم .

و یکی از مضمون های محوری مورد توجه هابرماس نحوه ی منحرف شدن کنش متقابل به وسیله ی ساختار های اجتماعی است :" مردم میتوانند در فهم متقابل یکدیگر دچار خطا شوند ان ها میتوانند منضما گمراه شوند الت دست قرار گیرند به گونه ایی نظام یافته کور باشند ، به گفته ی هابرماس علاقه ی عملی باعث شکل گیری نوع سومی از علاقه میشود که او ان را علاقه " رهایی بخش "  emanicipatory interest)) مینامند این علاقه با زبان نیز پیوند دارد و کنش متقابل و ارتباط را عناصر منحرف کننده ی ان ها رهایی میبخشد این علاقه باعث ظهور علوم انتقادی میشود که از نظر هابرماس الگوی روانکاوی است ، علم انتقادی که به علاقه ی رهایی بخش استوار است انحراف های موجود در کنش متقابل و ارتباط را اشکار میسازد و به تصحیح ان کمک میکند رسانه ایی که این علاقه از طریق ان بسط پیدا میکند قدرت است .

از نظر هابرماس نظریه محصول کنش انسانی است و در خدمت ان قرار میگیرد اساسا وسیله ایی برای ازادی بیشتر انسان و پیشرفت در سطوح مختلف است او ما را به عرصه ایی از فراسوی کار های ادورنو و هورکهایمر و پساساختار گرایان هدایت میکند . از دیدگاه ان ها دانش با اعمال سلطه و به بردگی کشیدن پیوند دارد . همچنین متضمن نوعی بسط اثار اولیه مارکس است که کانون تاکید را از کار دور و به زبان و ارتباط نزدیک میکند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط زهیر  | 

ان که ندیده است ان دستی را نیز که نوازش کنان _ میکشد ، زندگی را خوب ننگریسته است. "نیچه"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:1  توسط زهیر  | 

مکتب فرانکفورت

 

مکتب فرانکفورت در دهه ی 1920 شروع به کار کرد و فیلسوفان و متفکران ان در صدد برامدند که مارکسیسم را با اقتضائات نظری و سیاسی عصر منطبق سازند ، ان ها  از رشته های مختلف علوم اجتماعی در پروزه ی نظریه ی انتقادی استفاده کردند صرف نظر از سنت فرویدی که اهمیت زیادی در شکل گیری مطالعات روان شناسی اجتماعی در باب فاشیسم داشت ، دو جریان مهم دیگر نیز در اثار نظریه پردازان انتقادی این دوره دیده میشود که هر دو نشان گر خاستگاه مشخصا المانی این سنت هستند یکی از این دو جریان کوششی برای پروراندن مطالعه ی دقیق تر و غنی تری درباره ی ایدئولوزی در مقایسه با دستاورد مارکس بود ، مخصوصا در جهت جامعه شناسی ادبیات و هنر ها که باید پیوند های متقابل شکل های ادبی و هنری مختلف را با شیوه های مختلف فعالیت تولیدی محرز میکرد . مقاله ی بنیامین درباره ی داستان کوتاه نشانگر همین دلمشغولی است ، ومقاله ی ادورنو در باره ی انتقاد فرهنگی ، جریان دوم توجه مداوم به نقش علوم طبیعی در نیروهای تولید و همچنین به منزله ی منبع بالقوه مشروعیت در جامعه بوده است .

و اهداف این مکتب توسط ماکس هورکهایمر در مقالات متعددی که طی دهه های 1920 تا 1930 نوشت مدون گردید او در این مقالات به نقد فلسفه نو ایدئالیستی و تجربه گرایی معاصر پرداخت که بتواند در پی ان فلسفه ی تاریخی را که باعث تکامل خرد انسانی میشود را در بر داشته باشد ، هورکهایمر در اثارش از اقتصاد ، روان شناسی و نظزیه فرهنگی استفاده کرده است او به دنبال این بود که از چشم اندازی تاریخی چگونگی قابل حصول بودن سازماندهی عقلانی جامعه را به تحلیل در اورد ، زمانی که هیتلر در المان ظهور کرد موسسه را به تبعید فرستاد و به همین خاطر خوش بینید فلسفی – تاریخی جای خود را به بدبینی  فرهنگی – انتقادی داد ، و از این پس ادورنو و هورکهایمر در صدد بر امدند ظهور فاشیسم و استالینیسم را روشن سازند که این کار را در کتاب مشهور خود دیالکتیک روشنگری انجام دادند و در این کتاب این سوال را مطرح کردند که چرا توتالیتاریسم ظهور کرد ؟ و چشم اندازی شناختی و عملی از جهان بدست میدهد که به سبب تعلق ان به کنترل تکنیکی اشیاء و اشخاص فقط به یک عقلانیت ابزاری اجازه ی رشد و نما میدهد .و پس از ان که اعضای اصلی مکتب از تبعید بازگشتند موسسه کار های خود را دوباره در فرانکفورت از سر گرفت و پروزه های تجربی پهن دامنه را در دستور کار خود قرار داد .
|

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط زهیر  | 

انتونیو گرامشی

 

مارکس پیش بینی میکرد که انقلاب ، اول در کشورهایی اتفاق میافتد که از لحاظ صنعتی گام های اول را بر داشته اند و رشد صنعتی بالا تری دارند مانند انگلستان ، فرانسه و المان ولی در حقیقت این گونه نشد و اولین انقلاب کمونیستی در روسیه ایی اتفاق افتاد که جامعه ایی نیمه صنعتی و نیمه فئودالی بود ، در این جاست که مارکسیست های اروپایی دست به کار میشوند وبه دنبال علت این موضوع میگردند انها با نقد مارکسیست های جبر گرا و طرفداری از جنبه های ذهنی اندیشه ی مارکس ( مارکسیست های هگلی ) علت به وقوع نپیوستن انقلاب در این کشورها را مخدوش شدن اگاهی طبقاتی میدانستند که توسط سازوبرگ های ایدئولوژیک نظام سرمایه داری به وجود امده است از این طریق بود که ان ها در صدد فعالیتی فرهنگی وایدئولوژیک بر امدند برای به وجود اوردن اگاهی طبقاتی و در نهایت انقلاب ، گرامشی یکی از نمایندگان این نوع دیدگاه است.

سهم عمده ی نظریات گرامشی در انتقاد از ماتریالیسم دیالکتیکی نهفته است این مکتب جایگزینی نظام سرمایه داری را با نظامی کمونیستی و جامعه ایی بدون طبقه را پیامدی حتمی میداند ، باالعکس گرامشی به نقش نسبتا مستقل سیاست و فرهنگ در اقتدار دولت و نیز سازماندهی مخالفت عمومی علیه ان تاکید کرد ، انتقاد گرامشی از مارکسیسم پوزیتیویستی اندیشه ی او را در میان نگرش های مارکسیستی بارز میسازد گرامشی کارش را با حمله به ماتریالیسم و روان شناسی تداعی گرایانه که با تلقی های مختلف از ماتریالیسم تاریخی به کار رفته بود اغاز کرد از دیدگاه او نظریه های ماتریالیستی توانمندی انسان را در کنترل فرایند های طبیعی نادیده گرفته و اراده را خوار میدارند او تجربه گرایی خام مارکسیت های اثبات گرا را از چندین جهت مورد انتقاد قرار میدهد این که از دید او امور فی نفسه ارزش ندارند بلکه فقط در در نظریه هایی که معیاری برای انتخاب این امور و معنا دار بودن ان ها بدست میدهند اهمیت دارد ، بر پایه ی چنین نقدی او ادعاهای مارکسیست هایی که مبنای اقتصادی را در یک پیوستار مکانیکی تعیین کننده رو ساختار ایدئولوژیک و سیاسی میدانستند به چالش کشید گزاره ای این چنینی نقش مستقل اگاهی را نادیده میگیرند ، گرامشی خاطر نشان کرد که نهاد ها و سیستم های عقاید پویایی درونی ایی دارند که ارتباط مستقیمی با توسعه اقتصادی ندارد. مهم تر این که تاثیر مبنا base)) با میانجیگری رو ساختارهای ویژه ایی صورت میگیرد از دیدگاه گرامشی ما با ساختار درگیر میشویم و تا حدودی ان را از طریق فعالیت ها و ایدئولوژی هایمان میسازیم  او در یکی از مقاله ای اولیه اش ادعا کرد که انقلاب روسیه تنها در این سیاق قابل فهم است سقوط رژیم تزاری و توانایی لنین در به چنگ اوردن وضعیت قدرت تا حد زیادی میتواند به رو بنا ها وابسته باشد ، گرامشی در نقد هایش از اندیشه های فیلسوفان ایدئالیستی چون بندیتو کروچهbenedito croce)) و جیوانی جنتیله ( gentile) که هر دو مطالعات زیادی در مورد مارکسیسم انجام داده بودند مدد گرفت وتوجه خاصی به نظریه ی همسان انگاری فلسفه با حکم تاریخی و نیز نظریه جنتیله در مورد تقدم ذات از طریق وحدت نظریه و عمل داشت با وجود این گرامشی اتهام ایدئالیسم و اراده باوری را که به نسبت داده میشود را به شدت رد میکرد.

 

 

هژمونی

یکی از اساسی ترین مفاهیم گرامشی مفهوم هژمونی است ، تاکید او به نقش اراده واگاهی باعث رشد وگسترش این مفهوم شده است او هژمونی را به دو شیوه ی مرتبط به هم به کار میبرد گرامشی ابتدا هژمونی را برای دلالت به یک مفهوم اجتماعی و ایدئولوژیک که مخالف مبانی جبری نظام سیاسی است به کار میبرد از دید او دولت از دو عنصر تشکیل شده است در یک سو دستگاه سیاسی مانند پلیس و قوه ی قضاییه وجود دارد که توان حفظ اقتدار طبقه حاکم را از طریق اعمال زور تامین میکند و در طرف دیگر نهادهای مختلفی چون رسانه های ارتباطی ، مدارس ، کلیسا ها ، احزاب و اتحادیه های تجاری در جامعه مدنی قرار دارند این سازمان ها ابزار هژمونی هستند ابزارهایی که طبقه ی حاکم به وسیله ی ان ها تبعیت خود به خودی توده ی جمعیت از مقررات را فراهم میاورد ، هژمونی به گروه حاکم اجازه میدهد که بعد از تبدیل شدن به طبقه ی اقتصادی پیشرو بتواند مدت های طولانی قدرت را تحت سلطه ی خود داشته باشد .

گرامشی معتقد است که جامعه مدنی بی نهایت در جوامع صنعتی پیشرفته رشد کرده است بر خلاف روسیه که عقب مانده است در کشور های غربی انقلاب نتوانسته است شکل یک تهاجم نظامی مستقیم را به نظام سلطه و اجبار بگیرد و نبرد برای جامعه مدنی به اخر رسیده است و توده ها قانع شده اند که منافع واقعی شان در اصل در براندازی نظام قدیم بوده است در سخن گرامشی پیش از روی اوردن به نبرد ترفند ها (war of manoeuvre) و کنش انقلابی خشن ضروری است که نبرد موقعیت ها (war of position) انجام شود تا نهاد های قدرت هژمونیک تسخیر یا جایگزین شوند این مسئله به دومین کاربرد گرامشی از هژمونی منتهی میشود این بار این اصطلاح به نقش فرهنگی و اموزشی حزب کمونیست در بیداری اخلاقی معقول و منسجم و اراده سیاسی پرولتاریا اشاره دارد ساختن این هژمونی جدید از مراحل بی شماری به تجربه و عمل میرسد در بنیادی ترین سطح این امر شامل سازماندهی سیاسی پرولتاریا و اگاه نمودن ان ها از منافع طبقاتی و اقتصادی شان است با این توصیف برای رسیدن به هژمونی حقیقی ضروری است که به فراسوی این مرحله راه یابیم و گروه های دیگر را نیز بر انگیزیم مخصوصا دهقانان و خرده بورژوا ها تا با منافع پرولتاریا پیوند دهیم گرامشی معتقد است که بوژوازی در انگلستان و فرانسه به طور موفقیت امیزی نگرش های خود را با متقاعد کردن کارگران به اعتبار اقتصاد سرمایه داری و ترغیب به پذیرش ارمانهای بورژوازی عمومیت بخشیده است .

از دیدگاه گرامشی حزب کمونیست باید خودش را به گونه ایی سازمان دهد که بتواند مدارس و کلوپ ها را اداره کند و به زندگی اجتماعی تاکید داشته باشد در این میان روشنفکران که شغل میانجی گری بین رهبری حزب و مردم عادی را بر عهده دارند نقش شان اساسی است گرامشی میان روشنفکران سنتی و روشنفکران ارگانیک تمایز قایل میشود از دید او متفکرانی مستقل و صاحب سبکی چون کروچه جزء سنتی ها است ارگانیک ها بر عکس خودشان را طبقه ی جداگانه ایی نمیدانند به عضویت در یک گروه اجتماعی ویژه اذعان دارند و از این رو اعضاء را باید به خود اگاهی بزرگ تر فرا خواند گرامشی بر این نظر نبود که توده ها مطلق و در بست مسحور نیرنگ ایدئولوژی و بورژوازی شوند توده اگر منافع واقعی خود را تشخیص دهد همواره به مخالفت با دیدگاه های هژمونیک را میپردازد کار ویژه ی رهبری ارگانیک عبارت از اگاه ساختن توده ها از این واقعیت و مرتبط ساختن نارضایتی ان ها با نارضایتی دیگر گروه ها است و نتیجه ی این امر شکل دهی اراده ی جمعی برای تغییر است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:57  توسط زهیر  | 

کتاب زدگی در میان اساتید علوم اجتماعی

 

غیر از کتاب محصولات فرهنگی دیگری هم مانند موسیقی و فیلم وجود دارد ، از دیدگاه من اساتید ما در دانشگاه ها ( البته قابل ذکر است که نه همه ) دچار کتاب زدگی شده اند کتاب زدگی به این معنی است که فقط و فقط کتاب میخوانند ولی در گفته هایشان اثری از فیلم های دیده شده یا موسیقی های شنیده شده دیده نمیشود از نظر من کتاب خواندن تعلقات ذهنی ما را سمت وسو میدهد ، دامنه دید ما را باز تر میکند و سطح نظری نگاهمان را قوی تر میکند اما در واقعیت گوش دادن به موسیقی خوب و شاید موسیقی های زیر زمینی ( که به نظر من برای اساتید در رشته ی ما گوش دادن به این نوع موسیقی ها ضروری است ) و فیلم های خوب نگاه ما را نسبت به مسایل اجتماعی وسیع تر میکند ، ایا غیر از این است که این رشته میخواهد مشکلات اجتماعی را حل کند ؟ همان طور که دورکیم میگوید اگر جامعه شناسی نتواند مشکلی را حل کند به درد یک ساعت فکر کردن هم نمیخورد پس چرا در سطح نظری ( که البته مهم است ) باقی بمانیم و خود را مشغول به این کنیم که این فرد در مورد فلان چیز چه گفته و فلان فرد در مورد فلان چیز ، در طی 12 سال درس خواندن در مدارس و نزدیک به 5 سال در دانشگاه تا به حال فقط معلمان و اساتید ما را نصیحت کرده اند که چرا درس نمیخوانی ، توجه نداری ، تنبل هستی ، و... حال ما کی بگوییم استاد فیلم نمی بینید ! موسیقی گوش داده ایی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:16  توسط زهیر  | 

مارکسیسم ساختاری

اساسا نظریه ی مارکسیسم ساختاری تلفیقی است از نظریه ی  مارکس و ساختارگرایی انتزاعی که لویی التوسر مهم ترین شخصیت این نظریه است ، او اشکال مختلف مارکسیسم را مورد انتقاد قرار میدهد ،مارکسیست های اراده گرا ( voluntarism) بیان میکردند در وقوع رویداد ها این افراد هستند که تعیین کننده هستند نه سازمان های اقتصادی و انسان ها راعاملانی ازاد میپنداشتند ، التوسر این دیدگاه را رد میکند و استدلال میکند که نظریه ی مارکسیستی یک نظریه ی جبر گرایانه است و در ان به کنش گران اجتماعی توجه چندانی نشده است ( در این جاست که مفهوم مرگ سوزه مطرح میشود که در ادامه بحث خواهد شد) ، شکل دیگری از مارکسیسم به نام مارکسیست های اقتصادی این گونه بیان میکردند که همه ی موارد از سطح اقتصاد نشات میگیرد و اقتصاد اساسا تنها عامل اصلی تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی است ، التوسر این موضع را هم رد میکند و بیان میکند که این نظریه ناقص است و نظریه ی مارکسیسم اقتصادی نظریه ی مارکس را به خوبی درک نکرده است و از ابعاد دیگری چون سیاست و ایدئولوزی بازمانده است .

التوسر نظریه ی مارکسیستی را یک نظریه ی فرا تاریخی و علمی میداند و ان را تابع شرایط زمان و مکان نمیداند او برای تحلیل خود از جامعه مدلی سه گانه را ارائه میدهد که میگوید نظام جتماعی متشکل از 1- ساخت سیاسی 2- ساخت اقتصادی 3- ساخت ایدئولوزیک است و در این جاست که او تفاوت اساسی خود را نسبت به مارکسیست های کلاسیک اشکار میکند ، مارکسیست های کلاسیک اقتصاد را مقوله ایی تلقی میکردند که نفوذ علی خطی وساده به همه چیزهای دیگر اعمال میکرد در صورتی که التوسر سطوح سیاسی و ایدئولوزیک را صرفا محصول سطح اقتصادی نمیداند یان کرایب مثالی در این باره میزند که کارگشا است او میگوید میتوان به روابط میان طبقات یک ساختمان چند طبقه نگاهی بیاندازیم معنا ندارد که بگوییم طبقه ی همکف علت به وجود امدن طبقات اول ودوم بوده است زیرا با این که این طبقات روی همکف قرار گرفته اند وبا ان نوعی رابطه وابستگی دارند هریک از ان ها از طبقات پایین و بالا مجزا هستند وان چه در یک طبقه میگذرد به وسیله ی طبقه ی پایین تر تعیین نمیشود این مثال به این منظور است که سطوح سیاسی و ایدئولوزیک نه کاملا وابسته به سطح اقتصاد هستند و نه کاملا مستقل از ان در این جا است که التوسر مفهوم استقلال نسبی ( relative autonomy) را برای سطوح سیاسی و ایدئولوزیک نسبت به سطح اقتصادی مطرح میکند .

در ادامه ی این بحث به مفهومی از التوسر میرسیم که به نام ( determination  in the last instance) یا تعیین کنندگی در تحلیل نهایی که در این مفهوم توضیح میدهد که به رغم استقلال نسبی سطوح ایدئولوزیک و سیاسی و تاثیر علی ان ها سطح اقتصادی در تعیین ان چه اتفاق میافتد به نوعی اولویت دارد و در عبارت اقتصاد در تحلیل نهایی تعیین کننده است ان چه را شرح میدهد اساسا در نگاه التوسر به گفته ی خود او این عالیجناب اقتصاد است که در نهایت عامل نهایی تعیین است به نظر میرسد که نظریه ی التوسر در برابر نظریات مارکسیسم کلاسیک نیامده است بلکه باعث تکمیل این نظریات شده است نظریات التوسر از دل نظریات مارکسیسم کلاسیک بیرون امده است و رشد یافته است.

اتوسر در زمینه ی دولت وایدئولوزی هم بحث هایی دارد که مورد توجه است که در رساله ی ایدئولوزی و سازوبرگ های ایدئولوزیک دولت ان را به چالش میکشد التوسر در این رساله به بررسی دستگاه های ایدئولوزیک دولت میپردازد و استدلال میکند که در نظام سرمایه داری برای باز تولید نیروی کار تحقق شرایط مادی کفایت نمیکند و نیروی کار باید قابل بهره برداری باشد باید کارا باشد یعنی امادگی برای به کارگیری در نظام بغرنج فرایند تولید را داشته باشد به عبارت دیگر نیروی کار در مدارس و اموزشگاه ها به خواندن و نوشتن محاسبه کردن میپردازند و در کنار این یادگیری و در حین اموزش این فنون و علوم افراد در مدرسه قواعد رفتار صحیح را یاد میگیرند اصولی که هر عامل تقسیم کار به تناسب جایگاهی که برای او در این پروسه ی تقسیم کار در نظر گرفته شده باید ان را مراعات کند اصول اخلاقی اصول مربوط به وجدان جمعی و شغلی به تعبیر واضح تر اصول احترام به تقسیم کار اجتماعی _ فنی کار دست اخر اصول نظمی که طبقه ی سلطه گر برقرار کرده است به عبارت دیگر بازتولید نیروی کار نه تنها لازمه ی بازتولید تخصص ان ها است بلکه به موازات ان محتاج به بازتولید فرمانبری از اصول نظم غالب یا به عبارت دیگر فرمانبری نیروی کار از ایدئولوزی غالب است.

اساسا التوسر در این رساله دولت را دارای دو نوع سازوبرگ میداند : 1- سازوبرگ سرکوب گر دولت که شامل هیئت دولت ، ادارات ، ارتش، دادگاه ها ، زندان ها و... است

2- سازو برگ ایدئولوزیک دولت که شامل سازوبرگ ایدئولوزیک دینی ، اموزشی ، خانواده ، حقوقی ، سیاسی ، سندیکایی ، خبری ( مطبوعات ) فرهنگی است.

دولت از طریق سازوبرگ سرکوب گر سرکوب فیزیکی میکند و از طریق سازوبرگ ایدئولوزیک باعث بازتولید روابط تولید میشود ( از طریق این سازوبرگ ایدئولوزیک به نوعی وضع موجود را توجیه میکند ) این بحث در مورد دستگاه های ایدئولوزیک دولت ما را دوباره به بحث اولیه خودمان بر میگرداند که همان مرگ سوزه بود که التوسر در ان افراد را مولف رفتار خود نمیداند بلکه ان ها تحت تاثیر عناصری دیگر در نظر میگیرد که یکی از ان ها ایدئولوزی است .

 

                           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:31  توسط زهیر  |